ما سلاله‌ى خوشه‌ایم...
تابش خورشید را متصوری! وقتی دانه‌ای در دلِ نهفتگی جان می‌گیرد و می‌تپد برای رویش؟
صدای سختِ تغییر و تعالی را چطور؟
خوشه یادش هست که به لطف حق و پدرانگی خاک و مادرانگی آب و حقیقت نور به خوشگی رسیده است.
یادمان می‌ماند که اصالت هر موجودی به ریشه است و شکوفایی‌اش به ساقه و امیدش به جوانه.
ما خوشه‌ایم که دستِ مخلوقات، ما را به سرشاری می‌رساند و غایت‌مان خیر کثیر بودن است برای آن‌ها.
تمام توان ما به سعی است و در مسیر بودن. به ماندگاری در بطنِ پر از آگاهی هستی. که برکت باشیم و برکت زیاد بودن نیست، جاری و مفید بودن است.
ما خوشه‌ایم...
دانه به دانه کنار هم چیده شده‌ایم و هر خوشه دستی است رو به آسمان و رزقی است برای سیرابی بینش و جان.
ما خوشه ایم...
از روشنا بودن آغاز کردیم و به روشنایی رسیدیم و حال، خوشه بودن پختگی است برای ما.
شب می‌شکند در هجوم هزاران شب‌تاب
و این روزهای شب صفتِ هر چند گذرای تاریخ، پر از روزنه‌های نور و امید می‌شود به یمن شرافت رسالت انبیاگونه‌ی ما.
در آخر به دو سوال بدرقه‌تان می‌کنیم در راهی که از میانه‌ى خوشه‌های گندمزار عبور دارد...
معلمی چه می‌تواند باشد اگر ضرباهنگ تازه‌ای به جهان پیشنهاد نکند؟
اگر ناجی روزهای انتظار بی انجام نباشد؟